اندر حکایت خدمت اجباری - قسمت آخر

بالاخره بعد گذشت 4 ماه من به حول قوه الهی معاف کردن دست همشون درد نکنه که اینقدر خدمت می کنن به خلق. 

من که یکبار شیرینی دادم پس خواهشا تقاضای شیرینی نفرمایید.

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت چهارم

خودم هم خسته شدم...

نمیدونم این اندر حکایتا تا کی می خوان ادامه داشته باشن. اما به هر حال اینم برای خودش ماجرایی شد که ای کاش نمیشد و من به خدمت می رفتم الان نصف خدمتم تموم شده بود

ادامه مطلب   
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت سوم

اون روز نزدیکای ظهر بود که تو حال و هوای خودم بودم و در فکر آینده که حالا معاف شدم چه کارایی انجام بدم و خلاصه از این حرفا.

ناگهان صدای زنگ در اومد منم خوشحال که این همون نامه رسونه مهربون محله است و کارت معافیت خدمتمو آورده منم سریع دوییدم پایین و با صحنه ای مواجه شدم که تمام دنیا اومد جلو چشام. نامه ای کف زمین افتاده بود، از همون نامه های قدیمی، از همون نامه هایی که برای کمیسیون و حوزه می فرستادن.

نامه رو باز کردم دیدم بله دوباره باید برم بیمارستان. با خودم گفتم شاید اشتباه شده و فرداش راه افتادم به سمت حوزه. شانس من روز اعزام بود و شلوغ. خلاصه با هر بدبختی که بود رفتم تو با همون سرهنگی که منو معاف کرده بود صحبت کردم. یکم امیدوارم کرد و گفت این فقط برای تایید چون از طرف معاونت اعتراض شده میری اونجا تا تایید کنم. گفتم اکه تایید نکردن چی گفت میری خدمت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ماجرای ما هنوز ادامه داره و ما هنوز لنگ در هواییم.....

تا بعد بقیشه و بنگارم.

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت دوم

خوب کجا بودیم

آره اون  روز هوا خیلی سرد بود مخصوصا حوزه که بیرون شهره. بعد از اینکه اونجا حضور به هم رسانیدیم چیزی در حدود 50 - 60 تا مشمول بودیم.

خلاصه بعد از اینکه اسما رو خوند یکی یکی رفتیم خدمت اطباء محترم ارتش با کلی استرس .

نوبت من شد و رفتم تو، طبیب یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به برگه های معاینه دوباره یه نگاه عاقل اندر به من و یه نگاه به برگه های معاینه، بعدش گفت شانس آوردی! اما نگفت معافی یا اجباری. گفت برو بیرون منتطر باش.

ما هم رفتیم و منتظر...

جناب سروان اومد و شروع کرد به خوندن اسامی.

ممد ممدی سرباز

جعفر جعفری سرباز

قلی قلی زاده معاف از رزم

تو اون اسامی هیچ کس معاف نشد گفتم منم لابد معاف نیستم اما اسم منو نخوند.

بعدش گفت اونایی که که اسماشونو نخوندن برن خدمت جناب سرهنگ. ما هم با کلی ترس و لرز رفتیم پیش سرهنگ. نوبت من شد سرهنگ یه نگاهی به من کرد و گفت مدرکت چیه؟ منم گفتم خانه زادم، لیسانس

بعدشم یه مهر خوشگل معافیت چسبوند ته پرونده. منم  که بال در آورده بودم با یه جعبه شیرینی رفتم خونه

اما این ماجرا هنــــــــــــــــــــــوز ادامه داره..................

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت اول

کی فکرشو می کرد که اون همه بازی کردن با کامپیوتر، البته به قول ننجون آتاری، قراره در آینده منو دو سال از زندگی بندازه جلو.

آره منظورم معاف شدن از این خدمت مقدسه چون چشام اونقدر ضغیف شد که اطباء گرامی تشخیص دادن که من به درد این خدمت مقدس نمیخورم.

البت ناگفته نماند که هنوز آب سر ما نگذشته و یه نیمچه راهی مونده تا آب سرمون رد بشه یا ما از سر آب رد بشیم یا تو آب خفه بشیم یا....

ا

ادامه مطلب   
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸