ماه من، غصه چرا ؟

ماه من، غصه چرا ؟

 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!

یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان 

نه شکست و نه نگرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!

ماه من!

دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن

کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند

ماه من!

غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد

او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،

غرق شادی باشد

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است…!

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین 

ولی از یاد مبر؛

پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می‌خواند؛

که خدا هست، خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟

 

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

کمی بیاندیشیم

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم

و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛

منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذاریم،

زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

در جستجو دانش باشیم، بیشتر بخوانیم، در ایوان بنشینیم و منظره را تحسین کنیم

بدون آنکه توجهی به نیازهایمان داشته باشیم

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانمان بگذرانیم، غذای مورد علاقه مان را بخوریم و جاهایی را که دوست داریم ببینیم

از جام کریستال خود استفاده کنیم، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه نداریم

و هر لحظه که دوست داریم از آن استفاده کنیم

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنیم.

. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی ما می افزاید به تاُخیر نیندازیم

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است دیگرشما نباشید

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

اندر حکایت خدمت اجباری - قسمت آخر

بالاخره بعد گذشت 4 ماه من به حول قوه الهی معاف کردن دست همشون درد نکنه که اینقدر خدمت می کنن به خلق. 

من که یکبار شیرینی دادم پس خواهشا تقاضای شیرینی نفرمایید.

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت چهارم

خودم هم خسته شدم...

نمیدونم این اندر حکایتا تا کی می خوان ادامه داشته باشن. اما به هر حال اینم برای خودش ماجرایی شد که ای کاش نمیشد و من به خدمت می رفتم الان نصف خدمتم تموم شده بود

ادامه مطلب   
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸

سقــــــــــــــــــــــــــــــــراط

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی
دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روخ و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند،در آن لحظه بیمار است

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : داستان زیبا