اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت سوم

اون روز نزدیکای ظهر بود که تو حال و هوای خودم بودم و در فکر آینده که حالا معاف شدم چه کارایی انجام بدم و خلاصه از این حرفا.

ناگهان صدای زنگ در اومد منم خوشحال که این همون نامه رسونه مهربون محله است و کارت معافیت خدمتمو آورده منم سریع دوییدم پایین و با صحنه ای مواجه شدم که تمام دنیا اومد جلو چشام. نامه ای کف زمین افتاده بود، از همون نامه های قدیمی، از همون نامه هایی که برای کمیسیون و حوزه می فرستادن.

نامه رو باز کردم دیدم بله دوباره باید برم بیمارستان. با خودم گفتم شاید اشتباه شده و فرداش راه افتادم به سمت حوزه. شانس من روز اعزام بود و شلوغ. خلاصه با هر بدبختی که بود رفتم تو با همون سرهنگی که منو معاف کرده بود صحبت کردم. یکم امیدوارم کرد و گفت این فقط برای تایید چون از طرف معاونت اعتراض شده میری اونجا تا تایید کنم. گفتم اکه تایید نکردن چی گفت میری خدمت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ماجرای ما هنوز ادامه داره و ما هنوز لنگ در هواییم.....

تا بعد بقیشه و بنگارم.

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸