اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت دوم

خوب کجا بودیم

آره اون  روز هوا خیلی سرد بود مخصوصا حوزه که بیرون شهره. بعد از اینکه اونجا حضور به هم رسانیدیم چیزی در حدود 50 - 60 تا مشمول بودیم.

خلاصه بعد از اینکه اسما رو خوند یکی یکی رفتیم خدمت اطباء محترم ارتش با کلی استرس .

نوبت من شد و رفتم تو، طبیب یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به برگه های معاینه دوباره یه نگاه عاقل اندر به من و یه نگاه به برگه های معاینه، بعدش گفت شانس آوردی! اما نگفت معافی یا اجباری. گفت برو بیرون منتطر باش.

ما هم رفتیم و منتظر...

جناب سروان اومد و شروع کرد به خوندن اسامی.

ممد ممدی سرباز

جعفر جعفری سرباز

قلی قلی زاده معاف از رزم

تو اون اسامی هیچ کس معاف نشد گفتم منم لابد معاف نیستم اما اسم منو نخوند.

بعدش گفت اونایی که که اسماشونو نخوندن برن خدمت جناب سرهنگ. ما هم با کلی ترس و لرز رفتیم پیش سرهنگ. نوبت من شد سرهنگ یه نگاهی به من کرد و گفت مدرکت چیه؟ منم گفتم خانه زادم، لیسانس

بعدشم یه مهر خوشگل معافیت چسبوند ته پرونده. منم  که بال در آورده بودم با یه جعبه شیرینی رفتم خونه

اما این ماجرا هنــــــــــــــــــــــوز ادامه داره..................

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸