اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت اول

کی فکرشو می کرد که اون همه بازی کردن با کامپیوتر، البته به قول ننجون آتاری، قراره در آینده منو دو سال از زندگی بندازه جلو.

آره منظورم معاف شدن از این خدمت مقدسه چون چشام اونقدر ضغیف شد که اطباء گرامی تشخیص دادن که من به درد این خدمت مقدس نمیخورم.

البت ناگفته نماند که هنوز آب سر ما نگذشته و یه نیمچه راهی مونده تا آب سرمون رد بشه یا ما از سر آب رد بشیم یا تو آب خفه بشیم یا....

ا


 

اما ماجرای من

بعد از فارغ شدن دانشگاه و گرفتن مدرک بسیار با ارزش لیسانس راهی پستخانه شده و یک عدد دفترچه سبز رنگ مشمولین بدبخت گرفته و به خانه بازگشته و مدارک را آماده کرده و سپس ارسال نمودم. ببخشید اگر اینقدر دیر پاراگراف رو بستم.

خلاصه برای خدمت رفتیم واکسن ماکسن زدیم و رفتیم پیش طبیب عینک پزشک و گفت که اگر نمره چشمات همین باشه معافی. همون جا بود شصتم خبر دار شد که یه کاسه زیر پیاله هست.

قضیه مربوط به قطره ای بود که میریختن تو چشمای کور ما تا کورترش کنن اما کامپیوتر و گول بزنن تا بلکم چشای ما رو قوی تر نشون بدنو و معاف نکنن.

ما رو فرستادن یه بیمارستان خارج از شهر برای معاینه. خلاصه کنم اونروز هفت جفت عدد قطره به داخل قنریه یا قرنیه یا چه می دونم چشای من ریختن و کاری کردن که من نمیتونستم جلوم رو ببینم رفتیم معاینه و منتظر نامه کمیسیون پزشکی شدیم.

بعد از 2 هفته ناقابل نامه ای مبتنی بر واریز وجهی ناقابل تر برای اطباء انتظامی ما رو دعوت به حوزه کردن. حوزه علمیه نه ها حوزه امتحانی هم نه حوزه اجباری.

رفتیم اونجا و پس از چند ساعت الافی و بالا پایین ما رو دوباره ارجاع دادن به بیمارستان نیروی انتظامی.

ما هم رفتیم و اینبار بعد از گذشت دو ماه نامه ای مبتنی بر واریز وجه و دعوت به کمیسیون به دست ما رسید ما هم دعوت اونا رو لبیک گفتیم و رفتیم

و اما ماجرای آن روز

بماند برای بعد........

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸