اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت سوم

اون روز نزدیکای ظهر بود که تو حال و هوای خودم بودم و در فکر آینده که حالا معاف شدم چه کارایی انجام بدم و خلاصه از این حرفا.

ناگهان صدای زنگ در اومد منم خوشحال که این همون نامه رسونه مهربون محله است و کارت معافیت خدمتمو آورده منم سریع دوییدم پایین و با صحنه ای مواجه شدم که تمام دنیا اومد جلو چشام. نامه ای کف زمین افتاده بود، از همون نامه های قدیمی، از همون نامه هایی که برای کمیسیون و حوزه می فرستادن.

نامه رو باز کردم دیدم بله دوباره باید برم بیمارستان. با خودم گفتم شاید اشتباه شده و فرداش راه افتادم به سمت حوزه. شانس من روز اعزام بود و شلوغ. خلاصه با هر بدبختی که بود رفتم تو با همون سرهنگی که منو معاف کرده بود صحبت کردم. یکم امیدوارم کرد و گفت این فقط برای تایید چون از طرف معاونت اعتراض شده میری اونجا تا تایید کنم. گفتم اکه تایید نکردن چی گفت میری خدمت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ماجرای ما هنوز ادامه داره و ما هنوز لنگ در هواییم.....

تا بعد بقیشه و بنگارم.

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت دوم

خوب کجا بودیم

آره اون  روز هوا خیلی سرد بود مخصوصا حوزه که بیرون شهره. بعد از اینکه اونجا حضور به هم رسانیدیم چیزی در حدود 50 - 60 تا مشمول بودیم.

خلاصه بعد از اینکه اسما رو خوند یکی یکی رفتیم خدمت اطباء محترم ارتش با کلی استرس .

نوبت من شد و رفتم تو، طبیب یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به برگه های معاینه دوباره یه نگاه عاقل اندر به من و یه نگاه به برگه های معاینه، بعدش گفت شانس آوردی! اما نگفت معافی یا اجباری. گفت برو بیرون منتطر باش.

ما هم رفتیم و منتظر...

جناب سروان اومد و شروع کرد به خوندن اسامی.

ممد ممدی سرباز

جعفر جعفری سرباز

قلی قلی زاده معاف از رزم

تو اون اسامی هیچ کس معاف نشد گفتم منم لابد معاف نیستم اما اسم منو نخوند.

بعدش گفت اونایی که که اسماشونو نخوندن برن خدمت جناب سرهنگ. ما هم با کلی ترس و لرز رفتیم پیش سرهنگ. نوبت من شد سرهنگ یه نگاهی به من کرد و گفت مدرکت چیه؟ منم گفتم خانه زادم، لیسانس

بعدشم یه مهر خوشگل معافیت چسبوند ته پرونده. منم  که بال در آورده بودم با یه جعبه شیرینی رفتم خونه

اما این ماجرا هنــــــــــــــــــــــوز ادامه داره..................

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

سقــــــــــــــــــــــــــــــــراط

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی
دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روخ و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند،در آن لحظه بیمار است

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : داستان زیبا

عمه عطار!!

چندی پیش دوستی تعریف می کرد که برادر زاده دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و

می گوید که سر صف اعلام کرده اند که به هر کس که بهترین تحقیق را راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد 
همه خانواده به اصرار برادر زاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند.
اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است ؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار ؟!!
خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند.
فکر می کنید چه جوابی به وی دادند ؟
مدیر مدرسه پاسخ می دهد که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی عمه عطار نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی ائمه اطهار بوده است

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

اندر حکایت خدمت اجباری البته از نوع مقدسش - قسمت اول

کی فکرشو می کرد که اون همه بازی کردن با کامپیوتر، البته به قول ننجون آتاری، قراره در آینده منو دو سال از زندگی بندازه جلو.

آره منظورم معاف شدن از این خدمت مقدسه چون چشام اونقدر ضغیف شد که اطباء گرامی تشخیص دادن که من به درد این خدمت مقدس نمیخورم.

البت ناگفته نماند که هنوز آب سر ما نگذشته و یه نیمچه راهی مونده تا آب سرمون رد بشه یا ما از سر آب رد بشیم یا تو آب خفه بشیم یا....

ا

ادامه مطلب   
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

سلام

شاید تونستم اینجا حرف بزنم....

تا بعد

  
نویسنده : بهزاد اشرافیانی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه قبل →